تبليغاتX
پسرک تنها X
پسرک تنها X
پسرک تنها X
پسرک تنها
پسرک تنها X
پسرک تنها X
پسرک تنها X



پسرک تنها
من هم از تو ميگذرم ...

اگر دريا از جزر و مد و موجش گذشت

من هم از تو ميگذرم

اگر پرستو از بال پروازش گذشت

من هم از تو ميگذرم

تو از من عاشقانه ميگريزی

و من بسان سايه ای عاشقانه تر به دنبال تو

دريا بدون امواجش باتلاق مي شود

و من بدون تو ... صخره ای سر در گريبانم

پرستو بی بال می ميرد

و من بدون تو، سال هاست كه مرده ام ...

|+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه 14 فروردین1386 و ساعت 10:21 بعد از ظهر |
یادت باشه ...

 یه شب تو خلوته دلم ، یه سر زدم به آسمون

تو اونجا بودی و بمن ، گفتی نرو پیشم بمون

اون شب دلم پیشه تو موند ، پیله دردهاش رو شکوند

یادمه که شب تا سحر ، ماه واسمون قصه می خوند

قصه دل دادنه گل ، قصه عشق و عاشقی

قصه مرگ شاپرک ، واسه یه شاخه رازقی

یادته ماه چه ساده بود ، قشنگ و بی ریا و پاک

یادمه بذر عشقمون ، همونجا افتاد روی خاک

دل تو گوشم یواشکی ، گفت نذارم سحر بشه

قرار شد اون شب دل تو ، تمومه حرفهاش رو بگه

درسته اون شب سر اومد ، صبح شد و آفتاب در اومد

دلم گرفت به قلبه تو ، از ابرا پائین نیومد

دلمو دادم دست دلت ، هیچ جا اونو جا نذاری

یادت باشه واسه دلم ، شریک و همتا نیاری!

|+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه 14 فروردین1386 و ساعت 10:9 بعد از ظهر |
تورا به دادگاه خواهند کشید...

تورا به دادگاه خواهند کشید ...

شاید به حبس ابد محکوم شوی ...

جزییات جنایتت معلوم نیست ...

اما اثر انگشتت را روی قلب شکسته ای یافته اند.

|+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه 14 فروردین1386 و ساعت 8:31 بعد از ظهر |
این داستان نیست...

سه دوست بودند. زنبور و گل و خار.

هر روز با هم بودند.

هر چند مثل هم نبودند ولی دست تقدیر آنها را

در مسیری قرارداده بود.

گل همیشه مهربان بود و زنبور با وزوزهایش

او را همراهی می کرد و خار نیز در سایه دوستان روزگار می گذراند.

همه چیز خوب بود

تا روزی که پروانه ای از راه رسید و خبر از طوفانی بزرگ داد.

گل ترسید و خودرا آماده کرد و زنبور نیز حواسش جمع بود

ولی خار مغرور بود.

گل به او گفت ممکن است از من جداشوی

ولی خار متکبرانه جواب داد:

من از تو بهترم من آسیبی نمی بینم.

از آن روز به بعد گل دیگر خار را نگاه نمی کرد.

او پروانه را دوست داشت و می خواست با او همراه شود.

پروانه زیبا بود.

طوفان آمد و چه طوفان سختی بود. گل پر کشید و روی ابرها رفت.

زنبور هم گم شد.

خار ماند و تنهایی و غم.

حالا پروانه و گل یکدیگر را دوست دارند و زنبور دوستان دیگری دارد.

و خار همچنان تنهاست ...

تنهاتر از تنهایی ...

|+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه 14 فروردین1386 و ساعت 7:26 بعد از ظهر |
عروسک

عروسک خواب ديده بود ... چشمهاشو بسته بودند

آدما به روی اون ... درها رو بسته بودند

فکر می کرد فرشته هام ... ديگه دوسش ندارند

حتی حاضر نميشن ... تو دلش گل بکارند

هی می گفت بايد برم ... ديگه راهی ندارم

توی قلب آدمها ... من که جايی ندارم

ناگهان صدايی گفت ... عروسک غصه نخور

واسه قلب عاشقها ... تو بودی سنگ صبور

دونه های سبز عشق ... تو وجود پاک توست

رد پای خنده ای ... رو لبای داغ توست

تو نگاهت می پره ... شاپرک تا قصر نور

اسم تو روی لباست ... توی سرزمين دور 

|+| نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه 13 فروردین1386 و ساعت 7:35 بعد از ظهر |
مواظب خودت باش!

من هرگز نخواستم که تنها بمونی اما تو تنهایی را دوست داشتی!

همیشه شکستمش تا تو هم بشکنی

اما تو سکوت را٬ می پرستیدی!

دوستی یعنی بودن و خواستن

اما تو دوستی را ماندن٬ ماندن و ماندن معنا می کردی!

گفتم: غرق شدی!

گفتی: نه!

دیدم٬ امیدوارم تو هم دیده باشی ...

و مواظب خودت باش البته می دونم که هست!

|+| نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه 12 فروردین1386 و ساعت 9:26 بعد از ظهر |
مرا به یاد خواهی آورد...

مرا به یاد خواهی آورد

آنچنان که باران

غبار را از سنگ قبر کهنه ای می شوید

تا نام فراموش گشته ای بدرخشد

از پس سالها !

تو مرا به یاد خواهی آورد ...

|+| نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه 12 فروردین1386 و ساعت 7:3 بعد از ظهر |
نوشته

امشب نوشته هایم را به دست باد خواهم داد تا دیگر 

هیچ غزلی بندبند وجودم را تسخیر نکند٬ امروز عشق را

به دست خاک خواهم داد تا همه بدانند عشق یعنی 

خاک یعنی نیستی.

امروز باز به میهمانی خیال نگاهت رفته بودم و یک 

پنجره به پهنای مردمکهایت به روی من گشوده شد در

بگشای و از فراز کومه های خلوت نگاهت مرا بخوان ...

 

|+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه 11 فروردین1386 و ساعت 9:32 بعد از ظهر |
رفتی ...

رفتی اما یک نفر در انتظارت مانده است

چشمی از جنسِ بهاران داغدارت مانده است

آشنا دیگر نگاهت را دریغ از ما مدار

چشمهایی مثلِ دریا بی قرارت مانده است

بی گناهی خوب می دانم گناهت عاشقی است

بی وفا در یاد ما تنها غبارت مانده است

من برای چشم هایت قصه می گویم عزیز

قصه آواره ای که سر بدارت مانده است

آشنای دست های ساده و رویایی ام

رفتی اما یک نفر در انتظارت مانده است ...

|+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه 11 فروردین1386 و ساعت 9:12 بعد از ظهر |
میروی...

ميروی و من فقط نگاهت ميكنم ...

تعجب نكن كه چرا گريه نميكنم بی تو

يك عمر فرصت براي گريستن دارم اما

براي تماشای تو

همين يك لحظه باقی است

و شايد همين يك لحظه

اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم ...

|+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه 11 فروردین1386 و ساعت 6:35 بعد از ظهر |